داداش كوچيكه دير رسيد ديشب، من همه ش نگران، خودم كه بند مريض خونه شده بودم و بيمارِ بستر خريده واماندم ونرفتني و اون از صبحش با بچه ها راهي شد هي مي زنگيدم و كچلش مي كردم تا دلم آروم بگيره كه منم هستم، ديگه آنتنش شروع كرد به نبودن نمي تونستم باهاش هيچ ارتباطي داشته باشم و 8 شب كه شماره ش گرفت خاموش بود اين جمله ي دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد مرا مي برد به آستانه ي كلافگي و قلب دريدگي از اضطراب كه طي اقدامي اين گيج منگي منجر به شكوندن شيشه ي موبايلم به دست خودِ خودم شد، 10شب بودرسيد لاغر شده بود، چشماش گود افتاده بود و چون آسم هم داره خس خس مي كرد و نفسش تنگ تنگ مي زد و خب آب به صورت نزده با همان تكه هاي عرق روزش، با لباس هاي درنياورده اش، با نفس تازه نكرده اش شروع كرد قرار مداراي عمليات 16 آذر رو گذاشتن ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط صراحي
|
اولش احتياط نبود غريبي هم نداشت با من، دور مي ايستاد جم نمي خورد شق و رق كه انگار نظامي ِ آموزش ديده از براي خودم جان باشد و من هم دستم باز كاريزمايي كنم ، انگشت دراز بگردانم، قوسش بدهم براي بوسه هاي مكرر، يك تيكه ي اتو خورده و نو از اينايي كه بوي تازه باز شدن از جعبه ي هديه رو مي دن فصلش كه آمد نزديكم شد آروم از دو شانه به گردنم مي رسيد و سُر نخورده گره مي ماند زير گلو و صبحگاه كله سحر بيرون زنيم اينطوري تا مي كرد باهام تا ظهرِ يواش هوايي مي آمد زانو مي زد به كمرم نيم باز مي شد توي شيار استخواني ولو مي ماند و سفت دو دستش از پشت تا بالاي شكم چفت مي نشست وخودش رو با هر بالا پاييني مي تكاند از زيگ زاگ زندگيش،گاه يك دستي روي شانه ام هم نگهش مي داشتم، گاه وامانده بازيم هم گر مي گرفت مثل كتك خورده ها شلش مي كردم تا يه آستينش مدل شده اي از من باشد رو زمين كشان كشان شود از بس سرجايش نيست حالش و مواقع حرص خوري با ولع هم خوب بود بين درزهاي انگشتهام مي ماند تا غضب توي غصه گاه سينه م فشارش بدهم و محكم آخ آخ در گوشش بگويم.موسم اون عصرهاي پياده رو دار كه چه دير باران هاي اولين بارش را مي زند باد قصد مرا كرده از سفري دور پنجه به پوست گردن مي كشد از لاي شريانهاي بازمانده ي روسري و قطره قطره قطره نگرانيست،دلتنگي يا بغضهاي جرخورده ي آسمان مي ليزد به صورتم خيس خيس ليسش را مي كشد و خب مي خورد باسر به سنگ كه ناكام شده چون ناخنك زنيش به تن نرسيد و ماند كنج گلوش، حجت تمام يعني كه از اول صبح رفيقانه پهن تنم شده آستين مانده به دست و تنه ي دوخته رفته به بدن و حريم بافته به گردن و سينه، باران از موهاي جلوي سرم روي پيشاني قل مي خورد و توي چشمم هم كودك بچگانش به بازي ريز حباب مي پاشند، ژاكتم مرا سير در آغوش دارد خودم را درش تخت هول مي دهم و گمان مي برم به اگر اگر ها يي كه پشت بندش لبخند از سر حسادتم را مي نقشاند و خب يه موقعايي همين مرام است تا اينجور اين ژاكت حكم ناموس را داشته باشد برايم و چه عجب است هر انگشتِ زني به اليافش مي پلكد لجم مي گيرد كه اوهوي نا محرمتان است اصلا، انعطاف ناپذيرانه كه يه آدم بسته ي عقده اي ژاكت نديده كه اصلا اين قانون ِ من بي قانون، خب؟از امروز هيچ زني هيچ زني هيچ زني حق ندارد ژاكت مذكور را به گردن به شوخستان انگشت، به لرزندگي شانه ها، به تن كوكي خويشش بنشاند كه نگاهي هم چپ تشخيص داده شود توبيخ دارد و مي دانيد ... ژاكت است آدم كه نيست از اين تن به آن تن را عادتش نمي شود دق مي كند، گشاد مي گردد، وا مي رود و مي ميرد...
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط صراحي
|
من ... آلوده ي يك خشم غريب
در ستون سخني بنيان كن
خبر از حادثه اي آوردم
پاي در دشنه ي گفتن كردن
آه من چلچله ي پاييزم
آسماني كه پر از بارانم
قلبم آشفته ي قرني ابري ست
و سكوتِ غزل ايرانم
...
من ضريب آتشم كسر دروغ
قلب من محتاج يك سينوس مرگ
بودنم در زير راديكال هنوز
من كه روشن كرده ام فانوس مرگ
با توام وحيت سراب محض و كذب
آيه هاي خون نزول دين تو
استخوان مردمم سقف سرت
بوي نفرت مي دهد آيين تو
اين جماعت هركه را عاقلتر است
تا به سوي مسلخ خون مي برند؟؟
باج گيرند و جنايت پيشه خو
تبصره گويندوقانون مي خرند
من هنوز پشتِ چراغ قرمزم
انتظارم پاي رنگ سبز مرد؟
تا سپيدي آيدم در اين وطن
مردمم را گور در ظلمت فشرد؟!
آه من اي كاش دستي داشتم
تا كه در حلق گرفتاري كنم
سيب سرخ سفره ي هفت سين را
تحفه ي آواي بيداري كنم...(ساكت)
در ستون سخني بنيان كن
خبر از حادثه اي آوردم
پاي در دشنه ي گفتن كردن
آه من چلچله ي پاييزم
آسماني كه پر از بارانم
قلبم آشفته ي قرني ابري ست
و سكوتِ غزل ايرانم
...
من ضريب آتشم كسر دروغ
قلب من محتاج يك سينوس مرگ
بودنم در زير راديكال هنوز
من كه روشن كرده ام فانوس مرگ
با توام وحيت سراب محض و كذب
آيه هاي خون نزول دين تو
استخوان مردمم سقف سرت
بوي نفرت مي دهد آيين تو
اين جماعت هركه را عاقلتر است
تا به سوي مسلخ خون مي برند؟؟
باج گيرند و جنايت پيشه خو
تبصره گويندوقانون مي خرند
من هنوز پشتِ چراغ قرمزم
انتظارم پاي رنگ سبز مرد؟
تا سپيدي آيدم در اين وطن
مردمم را گور در ظلمت فشرد؟!
آه من اي كاش دستي داشتم
تا كه در حلق گرفتاري كنم
سيب سرخ سفره ي هفت سين را
تحفه ي آواي بيداري كنم...(ساكت)
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط صراحي
|
درد را از هر طرف كه بنويسي باز همان درد است.
+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط صراحي
|
توي تب دارم مي سوزم دماغش را به دماغم مي مالد و بازوم رو مي گيرد مي گه خودتي اينهمه لاغر؟ مي گم ديوونه مي گيري ازم .... تبدار هميم خراشيده و كارد به استخوان، بهش مي گم سنگينه غصه ت چموشي مي كنه،جلوم نشين اينجور گريه اينجور نااميد سرش رو به خودش تكان ميده مي خواهد داد بزنه من كه مي دانم چشماش رگ به رگ شده و قرمز مي خواد آي هاي هاي بيخود شده از خويش ريز ريز بشه از گريه ... مي گم تجديد نظر هست يه جاي كوفتي اي بالاخره، از مسجد و بچه محلاش مي گم خودش مي دونه كه بساط ايران زيستي مي شود يادگيري دوره ي كاملي از اميدها دادن در عين نااميديها و سلب اميدها و مي شه فرهنگ ملي اين آويزون بودن به اميد و تسكين كه از بس در بسته هست اينجا، مامان آروم گريه مي كند مي گويد هنوز صداش تو گوشمه هي مي پرسه چه كاري بر مياد؟ اين كه نشد حق ... اون از يه سوي اتاق دل ريخته مي گه هرچي مي ره جلوتر باورنكردني تر مي شه مي گه قبل از هر اعدامي يخ كرده، اتفاق نيافتاده افتاده انگار،كنارم مي خوابه دست سرد كه از مردن پريده الان مي ذاره رو گردنم، اينها ردهاي طنابه؟؟ و يه جاي شهر سلولي هست كه اون توشه، گلاويز درد سوزش شكنجه هر جاي تنش و چشماش سوسو مي زنن توي تاريكي ... اينا توسري خورهاي آگاهي مي شن مهر محاربه مي خورندوطناب ارزان است ... انتظار مرگ داشتن طعمش چيه؟؟واقعا آزادي چه مزه اي داره؟؟؟ يعني اينهمه شدن؟ يك، دو، سه .... چن نفر شدن؟ خون شده همه جا چهارخونه چهارخونه و عزاي بلند دارند كران به كران ، هه... حقوق بشر؟؟ از اين لاف هاي انسان دوستانه تر تهوع گرفته ام از اخبار، ازاين ازبس ما هستيم هايي نوشتاري جايزه دار يه موقع، از چه كنم چه كنم ها از تاريخ و تئوري از حافظه و اصلا از هرچه شايده، مطلق بگو زنده مي ماندو بس، بگو هيچ كس تا امروز نمرده از دنياي شيك و رنگي آدم هاي بيرون اوين از اينور ديوار و اونور ديوار شدن از اين نگراني هاي باد كرده زير وجود از همه بالا مي آورم توي تب مي سوزم سرم رو روي بالش فشار مي دهم و گريه مي كنم، صداهايي توي گوشم مي پيچد...
مهر1388
پ.ن: توضيحش كه بدهم دوستمان است خب، زنداني سياسي با حكم اعدام ...
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط صراحي
|
زندگي كه همه ش زندگي نيست ...
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط صراحي
|
هزارتا تصنيف هم باشد برايشان آخر گير به آن يكي مي دهند،از زيرش در هم بروم يك آس آواز هم بدهم به جمعشان باز دل گرو مي گذارند به همان، پچ پچ مي كنند محض غر كه نه، "تو،به سوي توي سرهنگ زاده رو يه جور ديگه مي خوني" شروع مي كنم به تحرير،صدا را به نفس مي شويم و تميز،درآمدهاي ماهور را به چنگ حنجره مي سايم، به روح الارواح هم قدم مي زنم كه خوب خاك بخورد فراموشي شان و كفِشان به واي واي ببرد و بابا هم كه خوش به حالش شده هي با خودش كلنجار برود از آنها كه انگاري من هم حاليم نيست كه به به بچه مان ته ترقوه ي چپ صدايش ذره اي،گوشه اي،شباهت دارد به پريساي نوستالژي قديمم... سيم هاي ِ دنيايشان را كوكِ الهه مي كنم كه"رفتي و نديدي كه بي تو شكسته بال و خسته ام،رفتي و نديدي كه بي تو چگونه پر شكسته ام،رفتي و نهادي چه آسان دل ِ مرا به زيرِ پا..." غفلت گيريشان رو رو هوا مي زنم و بي آذوقه مي فرستمشان باي باي گويان به دل دل ِ دلكش هي به ريشتر احساس لرزي شان مي افزايم كه" يك نفس مرو كه جز غم هم نفس ندارم يار كس مشو كه من هم جز تو كس ندارم اي پري بنه به يك سو نازودلفريبي تا نصيبي از تو يابد جان بي نصيبي" مي چپانمشان لاي جرزهاي يادش بخيرهاشان، چه رفتن ها را خيره مي گذارم جلو چشمشان و چه طفره مي روند و مي گويند آقا جون حزن مي خواي بدي اصلا جهنم ضرر مي خواي خوب زخم شويم برو با كاروان هم نمي شه كه بشي خود سرهنگ زاده هم كوتاه نمي آييم واسا بينيم چي داري تر مي كني عاشقم من؟ دلكش را ببند كه اصلا دست از قوامي و بنان و ... هم شستيم و شجريان هم بايد خود خودش باشه كه جيگرمون حال بياد و مرغ يه پا دارد ... لبم را مي گذارم به رگ بندي اون صداهه پك مي زنم كامش را مي كشم و اهن.... توي نگاه همه شان كي رود رخ ماهت از نظرم نظرم دو دو مي زند و رميده هايي هستند بالاخره گوشه موشه ها از خيالشان و سوالها اسارتها آرزوها و اگرجويمها و بگو كجايي هاشان لخ لخ مي كند سرك مي كشد بازيشان مي دهد و ... كنجي را كه توي خروار درون بيرونش كشيدند مي پوشانند سرگيجه برمي گردند از سراچه ي خيال كه دور همي خوشيم، حالا چه زوري هم دارن خود رو به كوچه علي چپ بزنن و من طلبكارانه بنگرمشان كه چه كرديد جماعت ...؟غزالها نيم چشمي، كم بيدار وحشي شده اند توي چهارستون حنجره ام ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط صراحي
|
