جمعه است،چشم كه وا مي شود و آهان ،كوه روبروم رو مه گرفته و بارون شر شره مياد صداش رو تا مغز وجودم ليز مي دم و از كيف گريه م مي گيره مي خوام به كارهام برسم مي شينم پاي كامپيوتر يه كم با مقاله هاي بايد تمام شونده م ور مي روم كه جا مي زنم و نمي تونم مي خوام فيلم ببينم كه از حوصله تهي مگه مي شه آخه؟ درس هم كه خواندنم نمي آيد امتحانا هميشه بدموقع سروكله شان پيدا مي شه وقت نشناس ها و اينجوري است كه آدم مي فهمد اي داد اين روزه پلاس ِ ماندن پهن كرده و دارد جمعه گي اش را ميكند، تنهام، اهل خانه شوق فرزند تازه آمده ي داداش بزرگه رو داشتن و كله ي سحر رفتن اونجا من هم ديروز كه داغ داغ ديده بودمش بسم شده بود،نه ولي جا باز كرد همان بغل گيري اولم تو قلب و روح،انگشتم رو تو دستش ولو مي كردم و محكم مي گرفتشان مدام توضيحش مي دادم جهان بدي ست داريوش خان اينجا عاشورا داريم، كشتار داريم،داغ داريم، اصلن جمعه داريم ... آزادي نداريم ... باران هم داريم آسمان هم داريم شايد براي تو حسني هم هست وبازي بازي زندگي، شنگول و منگول، تاب و توپ و شعر... در گوشش اذان نگفته يك تصنيف خواندم كه پايانش پا مي كوبيد به معناي دوباره دوباره ... هنوز باران مي آيد، با جمعه مشغول كل كليم يعني اينكه جمعه حرف تازه اي برام نداشت ميرم يك چاي لب سوز بريزم تو ايوان زير بارون ها ها كنان بنوشم بعد هي مي گن تنهايي خوب نيست ...
خط ها ي ارتباط مجروح اگر شود
اين قطعه قطعه قطع ماندگي
گاهي اگر صداي مرا دور مي كند
راهي به سوي فيلتريِ دست من كه نيست
اينها موقتي است
اين رسم سايه ي سياه ظلم لعنتي است
قلبم چه مي تپد
انگار جاي چندنفر كار مي كند
نبض تمام كشتگان
درذره ذره خون من
آري ... فشرده است
انگار هيچ كس
زير شيارِ كين گورِ خشم
در لحظه اي سكوت و كمي چشم برزدن
در چارراه خسته
يا دراتاق تنگ شكنجه... لاي خون
هرگز نمرده است ...
من خواب ديده ام
با بغض، با اميد
با حنجره ي سوخته و قلب داغدار
پاي برهنه، منگ
چهره به چهره دوخته بردار مانده ام
تصويرهاي محوِ دود
و صداي داد.. .
شليك گلوله و هه... خنده هاي شاد ...
يكهو... قفس شكست
كشتي ديكتاتور محكم به گل نشست
در آن ميان پرنده ي خموش سينه ام
هي جيغ مي كشيد
انگار يك كسي
رگ هاي كهنه ي ستم و ظلم و خشم را
با تيغ مي بريد ...(ساكت،عاشوراي 1388)
توي رختخواب مانده بودم و زل به تلويزيون از صبح كه خبرش رو شنيدم توي رختخواب ماندم يكي از روزهايي كه احساس بيچارگي مطلق پيچي مي كردم بيچاره، بيچاره، خونم از جريان افتاده و مسخ، گز و چشمهام داغ كرده بود و جوشان ِ اشك پس توي رختخواب مانده بودم، تلفن رو زمين نمي گذاشتند از كرمان به رفسنجان رفسنجان به ماهان ماهان به شهربابك و ... همه جاي استان كرمان رو زيروروكردند به جز بم كه خاك حيراني ِ زيروزبرگونه اي شده بود بد طور و آخ دار... صداي هق هق هاي بلند مي ماسيد توي سيم هاي تلفن،هنوز به شهر نرسيده بوي مرگ به مشامشان مي خورد كه مطمئنانه شكسته مغز از قبول هول واقعيت مي گفتند به خدا همه مردن، بعد كه رسيدند ماجرايي بود بس تاريك دل كَن ...علي مي گفت دست بردم زيرخاك گيسهاي طاهره ريخت تو دستم چشماي از حدقه مانده بيرونش ماند به چشمم قد همه ي عمرم گذشت بغلش كردم جان دادم توي خونش، سعيد مي گفت امروز چقدر برادر، پدر، مادر، خواهرزاده، بچه، رفيق و .... از زير خاك و سنگ كبودو له بيرون كشيده باشيم خوب است، امروز چقدر سوخته باشيم ها؟؟ همه لاي رختخوابهايشان مردن،بعضيها پيچيده به جانمازشان يك سري لوليده در هم براي نجات آن يكي مهمشان خب شايد بخاطر ديرتر جان دادنش يا اصلن جان ندادنش ... براي يك لحظه براي يك عمرعزيز روي عزيز از دست دادن سخت نيست كه تمام است، وجود را مي كند حلقوم گاه يك زهر دائمي، ضجه كه مي زدند باناخن صورت پاره مي كردند،خدا را كه صدا مي زدند از لخته ي وجود، آن مصداق واقعي ديدن يك چشم اشك و يك نگاه خون و تن هاي تكه تكه شده را كه تو ياد چشمهاشان دو دو مي گذراندند فهمم مي شد ... آن دوره دلگير بودو بدغم درست مثل حنجره ي داريوش رفيعي آواز بسطامي و چه من مانده ام تنهاي تنها، هيچ كس نمي دانست درست بايد براي كي زبان بگيرد شكوه كند و لباس سياه عزاي كدامين است برتنم الان، با استيصال مي نشستيم مي شمارديم يك، دو، سه، تا، بيست، سي يعني يه شبه و يهويي ؟؟ من هم پشت بندش اين جمله را كه يادم هم نمي آيد از كه بود باخودم تكرار مي كردم"مرگ يك انسان يك فاجعه ي انساني ست مرگ هزاران انسان يك تراژدي آماري ست" يادشان كه نمي رود هيچ كس دقيق مثل خودشان حجم رنج را نمي يابد،هزار سال هم بگذرد زنده زنده اون خون مرده جنازه ها هنوز قالب سنگي شده اند تو تنشان تو وجود و چقدر سنگين چقدر،هنوز دست بگذاري هر جاي روحشان اي واي اي واي دارند از سر درد هر جا زخم يكيست خب عميق و تازه، هنوز اون همه نگاه متلاشي آخر رو يادشونه ... بعد از اون روز توي كوير دل هر يكمان اون خشت خيلي خيلي بزرگ ويران شد... ويران شد و فروريخت...
بلند مي شوم ورق ورق اسم مي چينم براي گذاشتن مي دانم كه نمي شود مي دانم كه همين لحظه كه همينهاي نام ندارِ آنقدر قوي، بي معرف واژه در ما شناسااند راه رفتيم و راه، به قصد سواره بودن و بعد مزه كرد راهِ باهم به جان و هيچ رام نشديم كه پيادگي خوش بودمان همه ي بهانه ها به دست حتي كه قدم از قدم برنداريم باران مي باريد به شره افتاده و آب به تن زمين انداخته خيس شده بوديم بي بديل و چكان چكان به صورت و هرتارتارِ مو حرف داشتيم قد تمام كلمات ناشناخته و ... دلتنگ بوديم ... هيچ مستي اي چنين بيخود شدگي نمي دهد شراب نااهلان زمين است اصلا كه گيرِ كسي نمي آيد از بس قيمت داردو كمياب، زمان را سرِ گذار نيست ايستاده انگشت حيرت به گزاندن خيابان وليعصرخيابان سابق نيست آسمان آن آسمان ديروز نيست جهان از نو ساخته شده جهان هر روز از نو ساخته مي شود اما بايد روزي اينطور را به خود طي كرد كه حكايت را دانست ... ميان همه ي اين كلمات فضاهاي خالي من و توست آنجا كه قلمرو دست نيازيدن ديگران وصريح جمله مخاطب آغاز شده وپشت در مي مانند و نمي دانند ... هستند آدم هايي كه يك دل سير كنارشان بودن هيچگاه سير نمي شود...
خون ِ مرموز،رگم را مي دوخت
و شبِ مرگِ فراحسي ِ من
در كفِ ساختمان
دست بر پيكرِ من
به شكايت از بند
مي كند امضايي
كه همين خطِ خطا
شايد از من خبري مي كاهد
به تلاشي،هدفي،راست نبود
آن زني را كه سحر مي بردند
شايد آن زن بودم
بدنم داغ و خم است
منحني ِ هدفي سوخت شده
و به رنگي كه شبيه صدفِ دريايي ست
نگهش بي نور است
و چه بي اندازه
قلبِ سنگين ِ تنش
از تپيدن دور است
و زباني كم رنج
مي مكد شيره ي جان ِ بدني
كه در آن روح به اندازه مويي باريك
تارِ خود را به سري گنگ نگه داشته است
من به ياسي ابدي
تابلويي را كشتم
كه به آن نقاشي
جاودانه بدن ِ گرم ِ مرا مي بخشيد.(ساكت)
خیس ماتم می شوم
حال پاییزی من را پرسی؟!
هه...
قطره قطره
برگ برگ
از خودم کم می شوم ...
شايد اون موقع ها مردي را مي خواستم كه قدش خيلي همه بلندتر از من نباشد مثلا 175 بسش است به يه سرو گردن نرسد كه خلقم به تنگي مي گرايد با يقه ي خرگوشي دكمه باز مانده وكشيده و موهاي جنگلي فرفري محدود اما بلند با سبيل هاي پرتركيب و مشكي خب يعني چهره ترجيحا چيزي فتوكپي آن عكس فريدون فروغي مان اگر ديده باشيد كه چه چشايي دارد كه همين است مارا بي خيال سيبيل بدآمدنمان مي كند بعد شلوارش هم حتما از آن دمپا نمره بالاها گشادمشدي با كت كمر تنگِ گرم تني ِ اون زماني كه چه عجيب باسيگار مي آيد و كفشي كه تق تقش بشود سمفوني دل لرزاني لحظه هاي ديدار كه دم رسيدن و رفتن همچين با احساساتمان بازي گردد.... بعد خب من هم خانمي بودم با چشاي درشت عسل دمر شده موهاي سشواري شيوه ش كج توي صورت به تكثير همه شب يلداها با رنگ روزگار يار سياه شبقي و بلوز آستين يك دو سه دكمه در تن گرفته و پالتو پوستِ فرانسوي تبار شلوار سنگ شور به زاويه ي پاچه اش هم گشاد اين هوا بعد هم يه پاشنه اينقدي ِ حتما طلايي نوك تيز و نه اينكه يك واژه بگو چه دافي و سروتهش رو به هم بدوزان كه حق را حضرت حافظ ادا مي كند در تشريح فهماندن اين جور صحنات يعني كه"در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا سرها بريده بيني،بي جرم و بي جنايت" ... بعله... هم پا با ژست دنيا رو بيخيال از مولوي تا پهلوي ,وليعصرِ دوطرفه، غروبِ سرما خورده ي سرفه دار،گاري هاي لبو فروشي و باقالي آماده و چقدر هم كلاغ دل پر زده زير قارقار، كوچه باغ هاي بدون خونه ي كوبيده شده و خالي از برج هاي نيم ساخته با درختهاي زرد ريز، سوز بزند و او سيگارش را آتش زده بنشيند روي سكوي خاكي لابلاي برگها من هم خلوتي كنم پابرهنه سرتاسر روي خش خش ها بدوم هي جيغ بزنم در ذوق هي بخندد آن خنده گوشتي هاي ته دلي ازعشق ... شرحه شرحه دويدنم رو دنبال كند نبض بزند باهر قدمم ... از كنار ديوارهاي كاه گلي كوتاه بگذرم گيسو رها كنم آسمان دلش بلرزد به صاعقه اي نور، چراني چشمش را به من بگرداند محض خوب ديدن از كيف بارانش بگيرد بوي برگ هاي خيس و كاه گل دارم وقتي نفس نفس زن كنارش بر گردم از هر قماش برگهاي زردونارنجي جمع كرده روي سرم بريزد كه چقدر بهت مي آيد و به لفظي ديگر اي واي گوي كه جانم شدي درخت شوخ به پايم بيفتد پيگير ريشه هاي در خاكم، شرط كه بوسه اي دركار نباشد بوسه ي باسبيل حرام است اصلا،دستِ من هم ريشه ي بيدِ مجنون گرفتار كند بازوش رو دور به دور، كناريم خوش صدايي دارد خب كه مي رواند به گوشم انگار خودِ شاملوست نه كه اطوارش" من و تو يكي شوريم،از هر شعله اي برتر،كه هيچ گاه شكست را برما چيره گي نيست، چرا كه از عشق رويينه تن ايم،"هي... اون موقع ها بود يه همچين مردي مي خواستم كه بعد ازپيرامون گردي ِ زيمل دوسش دارم وگيردادن به ماركس و انواع نئوهاش از طبقه به فرهنگ رسيدن بيخ گوش عدالت پرسه زدن و صف به صف رديف چراها را حاضر غايب كردن و با حال و هوای انتقاد روانه ی فکریدن شدن به شك بالاي سر زندگي ايستادن و خيره خيره مات ماندن و خوب تكان دهي ازمغزمان و رخ مالي به سطوح آگاهي دمي با يار خوش است راه اندازيم من باب آن همه شعر وغزل جمله جمله هاي بدخط نوشته از يه جا كش رفته تا واسه هم هول هولكي به شب نرسيده و تمام بخوانيم آري كه دلم هم خنك علم پيشرفتش را نكرده و مشترك مورد نظر نه مشترك است هنوز و نه مورد نظر و نه هست و نيستش در دسترس شبكه اي و آنتن آدم به آدم ها ... و آخيش خيالم از راحتي تخت حرفم را بچكانم لختش كنم و بگويمش كه بودن از اين بودن هاي الكي نباشد،دلم گيرِ مرداب نباشد از اين خوشي هاي كبود كه بوي تعفن مردارمان را پيشتر به كله مان مي كوبد كه مغز تلخ جدايي زير دندانمان مي پوسد عفونت كرده سوار قلب مي شود و خب همين است كه ما آهسته شروع به مردن مي كنيم ...
